تبليغاتX
ستاره سهیل

ستاره سهیل



سلام

 

گفتم سال نو شده منم یه کم وبلاگمو خونه تکونی کنم

 

جمعه هجدهم فروردین 1391

نمی دونم چی شد که سر از اینجادر اووردم. کنار ضریح امام رضا.... شاید طلبیده شده بودم  اینجور می گفتن..

روز آخر که بچه ها داشتن می رفتن مشهد یهو علی  رغم کارای زیادم خیلی دلم خواست با هاشون برمرفتم در امور فرهنگی و اسمم رو دادم . اما او نا گفتن چند نفر تو لیست انتظارن. نا امید شدم و تصمیم گرفتم برم سر کارم.

تو یوسف آباد بودم که بچه ها بهم زنگ زدن حوالی ساعت شش و نیم عصر ...دیدم انقد مشغول کارام شده بودم که نفهمیدم چند تا تماس تلفنی داشتم. بدون اینکه شماره رو نگاه کنم فقط جواب دادم . یه صدایی از اون طرف تلفن گفت تا یک ساعت دیگه خودتو برسون راه آهن..

بین ماندن و رفتن ماندم. بهت زده بودم.وسط راه بودم . نه راه پیش داشتم و نه راه پس. اما شاید راه پیش را داشتم.  فقط خودم بودم و خودم.. هیچ چیز همراه نداشتم.فکر کردم شاید امام رضا مرا اینطوری طلبیده.

راه افتادم که نه دویدم....با سرعت زیاد..بلاخره توانستم خودم را به راه آهن برسانم. بچه ها با دیدن من متعجب شده بودند  خودم هم متعجب شده بودم ... از کار خدا

مشهد امسال برایم خیلی متفاوت بود......

 

یکشنبه بیست و یکم آذر 1389

تو فکر نوشتن مطلب جدیدبرای وبلاگ بودم.. که دیدم این روزا شدیدا به یه چیز فکر می کنم ....

دارم به انتخاب یه رنگ برای بادکنکم فکر می کنم. آبی یا سبز؟

شما بگین....

شورای تصوب پایان نامه به عنوان طرحم ایراد گرفتن.

چون اسم سبز در ترکیب  عنوان پایان نامه ام وجود داره. حالا بماند که من کلی چونه زدم با این جماعت که

الا و بلا که پشت این انتخاب عنوان هیچ انگیزه سیاسی وجود نداشته...

مهم نیست...

یه فکری براش می کنم .

امیدوارم بتونم یه پایان نامه خوب بسازم.

 

 

سه شنبه شانزدهم آذر 1389

یک موسسه خیریه ای هست به نام موسسه خیریه عاشورا.

 کار اصلی این موسسه مداوای بیماران هست.

با این شعار: امدادگری هنر عاشوریان است.

هرکس می خواد ثواب کنه بسم الله.

 

شنبه دوازدهم تیر 1389

                   همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی

 

 

 

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

 

 

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

 

 

 

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 

 

 

چه حکایت از فراغت که نداشتم ولیکن

 

 

 

تو چو روی باز کردی ، در ماجرا ببستی

 

 

 

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

 

 

 

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

 

 

 

دل دردمند ما را که اسیر تست یارا

 

 

 

به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی

 

 

 

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

 

 

 

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

 

 

 

برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا

 

 

 

تو که زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

 

 

 

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

 

 

 

که چو قبله اتبود بت  ، به از آن که خودپرستی

 

 

 

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

 

 

 

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

 

 

 

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

 

 

 

نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی

 

 

سعدی

جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389

سلام دوستان

از اینکه خیلی وقته به روز نکردم از همه تون عذر می خوام.

حتی سال نو رو هم بهتون تبریک نگفتم

به هر صورت سال خوبی داشته باشید

اینم حتما شنیدید که تو سال ۸۹ هشتتون گرو نهتون نباشه

از کامنت هایی که برام گذاشتید ممنونم

به زودی به روز خواهم کرد

البته به زودی من شاید یه چند ماهی بشه

 

چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389

مدتی بود دلم با دگران بود ولی

 

 

 

مدتی است دلم در دل یک اندوه است

سه شنبه چهارم اسفند 1388

این یکی چطوره دوستان؟ خودم که خیلی نمی پسندمش ولی خوب فعلا میشه تحملش کرد.
سه شنبه سیزدهم بهمن 1388

کارپدرم از مشهد به کرمان منتقل شده بود . و ما ساکن کرمان شده بودیم و من برای شرکت در کلاسهای کنکور باید به تهران می رفتم .درتهران تنها جایی که می توانستم بروم خانه مادر بزرگم بود . بار سفر رابستم و خانه را به مقصد تهران ترک گفتم.مادرم ما را که هفت تا بچه بودیم حسابی لوس بار آوده بود. مثبت . درس خون و تمیز و شیک و البته سوسول را هم به آن اضافه کنید. در نهایت ناز و نعمت هم بزرگ شده بودم. در خانه مادر هر روز چند نوع غذا می پخت برای سلیقه های مختلف اهل خانه . حالا من می خواستم آن محیط پر از رفاه و ناز و نعمت را ترک و به خانه ای با شرایط سختگیرانه و سنتی وارد شوم.یعنی خانه مادر بزرگ. خلاصه مادرم جیبهایم را پر از پول کرد و مرا با هزار صدقه و صلوات راهی تهران کرد.  روز اول مادر بزرگ بادمجان پخته بود. غذایی که من از آن متنفر بودم. اما از آنجایی که بچه مودب و مثبت بودم چیزی نگفتم و به بهانه اینکه میل ندارم چیزی نخوردم. و با شکم گرسنه خوابیدم. روز بعد باز همان غذا را جلوی من گذاشت. از خوردن آن امتناع کردم گفتم من این غذا را نمی خورم و او هم گفت فقط بادمجان داریم. به عبارت خودمانی یعنی می خوری بخور نمی خوری نخور. پیش خودم گفتم مگه براش کاری داره یه نیمرو برای من درست کنه ؟ چرا با من اینجوری می کنه؟ تازه وقتی فهمید من ۱۵۰۰۰ تومان پول همراه دارم گفت چه خبره این همه پول همرات داری ؟ پولهایم را از من گرفت و به مقدار خرجی روزانه ام به من پول می داد. حتی گفت فقط با اتوبوس میری و میایی. دیگر پولی هم نداشتم که بروم ساندویچ فروشی یا رستوران و دلی از عزا در آورم. حسابی خلع سلاح شده بودم.دیگر برای وعده صبحانه هم  به جای نان و پنیربادمجان جلوی من می آورد. هر روز صبحانه و نهار و شام من شده بود بادمجان .چاره ای نداشتم جز اینکه آن را بخورم. وگرنه از گرسنگی می مردم. این بود که حالا بعداز گذشت ۴۰ سال من عاشق بادمجان هستم. و مادر بزرگم توانست مراحسابی آدم کند.

سخنی از استاد

دوشنبه دوازدهم بهمن 1388

سلام به دوستان گرامی و عزیزم

بعد از اینکه پست هیس رو خوندم تصمیم گرفتم من هم در مورد گذشته ام فرضیه سازی کنم . مطمئنا همه ما به گذشته هایمان فکر می کنیم و آن را دوباره بازسازی می کنیم.

وقتی که من به گذشته ام می اندیشم:

 فرضیه اول:نقاشی و ادبیات را همیشه دوست داشته ام .وارد هر رشته تحصیلی می شدم نهایتش یابه هنر ختم می شدیابه ادبیات.دوران دبیرستان را در هنرستان طی کردم در رشته گرافیک چون احساس کردم با نقاشی مرتبط است. در کنکور شرکت کردم و در رشته صنایع دستی در دانشگاه الزهرا قبول شدم که مورد علاقه ام نبود. و بعد  دانشکده صدا و سیما را انتخاب کردم چون انیمیشن را دوست داشتم. حالا هم که دارم ادامه می دهم .

فرضیه دوم:اگر وارد رشته علوم انسانی و ادبیات می شدم تا حالا حتما یه کتاب شعری چیزی بیرون می دادم. و تا دکترای ادبیات پیش می رفتم.

فرضیه سوم : اگر رشته صنایع دستی دانشگاه الزهرا روادامه می دادم و  به اجبار تحملش می کردم و کم کم  به رشته ام علاقه مند می شدم. هنر هرچی باشه زیباست و من هم اگر صنایع دستی رو درک می کردم حتما بهش علاقه مند می شدم در کنار اون هم کتاب می خوندم و نقاشی می کشیدم. 

فرضیه چهارم:و حالا هم که دارم فیلمسازی انیمیشن را می خوانم از رشته ام راضی هستم چون بی نهایت تخیل در آن وجود دارد و من عاشق دنیای خیال هستم و دیگر اینکه با نقاشی هم مرتبط است. و قصد دارم در همین زمینه تحصیلاتم را ادامه بدهم.

 دیگه نمی دونم چه فرضیه سازی ای بکنم.

 

 

یکشنبه بیست و هفتم دی 1388