گفتم سال نو شده منم یه کم وبلاگمو خونه تکونی کنم
روز آخر که بچه ها داشتن می رفتن مشهد یهو علی رغم کارای زیادم خیلی دلم خواست با هاشون برمرفتم در امور فرهنگی و اسمم رو دادم . اما او نا گفتن چند نفر تو لیست انتظارن. نا امید شدم و تصمیم گرفتم برم سر کارم.
تو یوسف آباد بودم که بچه ها بهم زنگ زدن حوالی ساعت شش و نیم عصر ...دیدم انقد مشغول کارام شده بودم که نفهمیدم چند تا تماس تلفنی داشتم. بدون اینکه شماره رو نگاه کنم فقط جواب دادم . یه صدایی از اون طرف تلفن گفت تا یک ساعت دیگه خودتو برسون راه آهن..
بین ماندن و رفتن ماندم. بهت زده بودم.وسط راه بودم . نه راه پیش داشتم و نه راه پس. اما شاید راه پیش را داشتم. فقط خودم بودم و خودم.. هیچ چیز همراه نداشتم.فکر کردم شاید امام رضا مرا اینطوری طلبیده.
راه افتادم که نه دویدم....با سرعت زیاد..بلاخره توانستم خودم را به راه آهن برسانم. بچه ها با دیدن من متعجب شده بودند خودم هم متعجب شده بودم ... از کار خدا
مشهد امسال برایم خیلی متفاوت بود......
دارم به انتخاب یه رنگ برای بادکنکم فکر می کنم. آبی یا سبز؟
شما بگین....
شورای تصوب پایان نامه به عنوان طرحم ایراد گرفتن.
چون اسم سبز در ترکیب عنوان پایان نامه ام وجود داره. حالا بماند که من کلی چونه زدم با این جماعت که
الا و بلا که پشت این انتخاب عنوان هیچ انگیزه سیاسی وجود نداشته...
مهم نیست...
یه فکری براش می کنم .
امیدوارم بتونم یه پایان نامه خوب بسازم.
کار اصلی این موسسه مداوای بیماران هست.
با این شعار: امدادگری هنر عاشوریان است.
هرکس می خواد ثواب کنه بسم الله.
همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراغت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی ، در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر تست یارا
به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا
تو که زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله اتبود بت ، به از آن که خودپرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی ، کم خویش گیر و رستی
سعدی
از اینکه خیلی وقته به روز نکردم از همه تون عذر می خوام.
حتی سال نو رو هم بهتون تبریک نگفتم
به هر صورت سال خوبی داشته باشید
اینم حتما شنیدید که تو سال ۸۹ هشتتون گرو نهتون نباشه
از کامنت هایی که برام گذاشتید ممنونم
به زودی به روز خواهم کرد
البته به زودی من شاید یه چند ماهی بشه![]()
![]()
سخنی از استاد
بعد از اینکه پست هیس رو خوندم تصمیم گرفتم من هم در مورد گذشته ام فرضیه سازی کنم . مطمئنا همه ما به گذشته هایمان فکر می کنیم و آن را دوباره بازسازی می کنیم.
وقتی که من به گذشته ام می اندیشم:
فرضیه اول:نقاشی و ادبیات را همیشه دوست داشته ام .وارد هر رشته تحصیلی می شدم نهایتش یابه هنر ختم می شدیابه ادبیات.دوران دبیرستان را در هنرستان طی کردم در رشته گرافیک چون احساس کردم با نقاشی مرتبط است. در کنکور شرکت کردم و در رشته صنایع دستی در دانشگاه الزهرا قبول شدم که مورد علاقه ام نبود. و بعد دانشکده صدا و سیما را انتخاب کردم چون انیمیشن را دوست داشتم. حالا هم که دارم ادامه می دهم .
فرضیه دوم:اگر وارد رشته علوم انسانی و ادبیات می شدم تا حالا حتما یه کتاب شعری چیزی بیرون می دادم. و تا دکترای ادبیات پیش می رفتم.
فرضیه سوم : اگر رشته صنایع دستی دانشگاه الزهرا روادامه می دادم و به اجبار تحملش می کردم و کم کم به رشته ام علاقه مند می شدم. هنر هرچی باشه زیباست و من هم اگر صنایع دستی رو درک می کردم حتما بهش علاقه مند می شدم در کنار اون هم کتاب می خوندم و نقاشی می کشیدم.
فرضیه چهارم:و حالا هم که دارم فیلمسازی انیمیشن را می خوانم از رشته ام راضی هستم چون بی نهایت تخیل در آن وجود دارد و من عاشق دنیای خیال هستم و دیگر اینکه با نقاشی هم مرتبط است. و قصد دارم در همین زمینه تحصیلاتم را ادامه بدهم.
دیگه نمی دونم چه فرضیه سازی ای بکنم.